« نترس از گم کردن هرچه که داری..... | صفحه اصلی | نفیسه..... »

باز هم زندان...........

پرت شده ام پشت دیوارهای زندان دوباره.
12دی ماه سال پیش وقتی فاصله درهای بزرگ آهنی تا آغوش خواهرم را می دویدم یکی از زنهایم پشت دیوارهای زندان جا ماند، و حالا هر وقت یکی از بچه ها را می گیرند تمام قد در برابرم می ایستد و دوره می کند تمام آن روزها و شبها را.
با آنها می نشیند گوشه سلول. با آنها سردی دسبتند را روی دستهایش حس می کند و صدای آن دمپایی های پلاستیکی که لخ لخ شان موزیک متن زندان است می پیچد توی گوشهایش، توی گوشهایم.
شب اول زندان از آن چیزهایی است که هیچ وقت فراموش نمی شود. اولین شب زندان من در سلولهای 209 بود اما آن را اصلا به حساب نمی آورم سرم روی پای پروین بود که خوابم برد و بودنش آنقدر زیاد بود و مهربان و قوی که اصلا اولین شب زندان بودن را نفهمیدم.
اولین شب بند عمومی اما واقعا زندان بود.با همه هراس ها و دلنگرانی ها و نا شناخته بودن های زندان. آن موقع هنوز می ترسیدم از زنهایی که اطرافم بودند. احساس امنیت نمی کردم و نمی دانستم که من آنجا چه می کنم. چند روزی که گذشت خیلی چیزها عوض شد. نه اینکه دیگر زندان نباشد تا روز اخر هم زندان بود اما هرچه گذشت از حجم آن هراس و آشفتگی کم شد و کم کم فهمیدم که چرا آنجایم. آنها من را فرستاده بودند آنجا تا تنبیه شوم، من اما آنجا بودم تا آدمهایی را ببنیم و بشناسم که هیچ جای دیگر و هیچ وقت دیگر نمی شد که بشناسمشان. آدمهایی که نیمه پنهان جامعه ما هستند که مثل یک زخم چرکین آنها را از همه پنهان می کنیم و حتی بودنشان را به روی خودمان نمی آوریم.
خوبی یا بدی زندان این است که این آدمها هیچ وقت هیچ وقت از یادم نمی روند بودنشان اینقدر شفاف و پررنگ است که هنوز هربار می خواهم زندگی یکی شان را برای کسی تعریف کنم می لرزم و توان قورت دادن بغضم را ندارم. هنوز بعد یک سال وقتی از اعدام راحله می گویم اشکهایم سرازیر می شود. هنوز وقتی از سمیرا می گویم سردم می شود.
بعد وقتی یادم می افتد من حالا آزادم و آن زنها پشت آن دیوارها دارند با بخت کورشان دست و پنجه نرم می کنند و در آن تکرار ملال آور هر روزه زندان می پوسند احساس می کنم چیزی به زندگی بدهکارم. چیزی که شاید و فقط شاید با نوشتن از آن زنها بارش کمی سبک شود.
حالا نفیسه و بیگرد پشت آن دیوارها هستند چه فرقی می کند که وزرا باشند یا اوین زندان زندان است. سرد و تاریک و چیزی شبیه آخر دنیا....
این تجربه ها تلخند و تلخی شان تا همیشه می ماند. اینقدر زیاد که حلاوت هیچ چیز نمی تواند آن را به تمامی از بین ببرد اما در عوض وقتی پایمان را از در زندان بیرون می گذاریم زنی دیگر در ما متولد می شود. زنی که بودنش شاید به همه این تلخی ها و رنج ها بیارزد.