دیشب خوابت را دیدم. خانه یک دوست بودی و من هرکاری کردم نتونستم بیام جلو و به تو سلام کنم.خیره شده بودم به چشمهات و انگار همین برام کافی بود.صدات گرفته بود موهات کمی سفید شده بود و خودت خسته بودی. خیلی خسته.دلم میخواست بیام جلو و ببوسمت یا حداقل دستهات را بگیرم اما نمیشد. نمیتونستم. میخ شده بودم به زمین و فقط نگاهت میکردم.
واقعی بود خوابم . خیلی واقعی. میدونم که اگه توی بیداری هم ببینمت ماجرا همینه.
آخرش دستهات را گرفتم. نمیدونم چی شد اما یک دفعه دیدم که روبروی تو ایستادم و دستهامون به هم گره خوردن.دستهام یخ بودن. خیلی یخ. اما چشمهایم می خندیدن.
صبح که بیدار شدم از دل آشوبه یی که این چند وقت دارم خبری نبود. چشمهایم هنوز می خندید.