از وقتی دختر بچه کوچکی بودم خیلی وقتها خواب پرواز می بینم. پاهایم از زمین کنده می شود. بی وزن می شوم و وسط زمین و آسمان می چرخم.
حس عجیب و غریبی است. وقتی که از زمین کنده می شوی، فقط شوق رهایی است و بعد وقتی کم کم بالا می روی و دور می شوی کمی ترس هم چاشنی اش است. این که دیگر زمین زیر پایت را نمی بینی، اینکه دیگر هیچ خبری از جاذبه زمین نیست، ته دلم را خالی می کند و وقتی بیدار می شوم گیجم. گیج بین شوق پرواز و ترس بی وزنی.
این گزارش را که دیدم دوباره به یاد رویای دیرینم افتاد و اینکه آدمها هرجای دنیا که باشند رویاها و کابوس هایی شبیه هم دارند.
یاسمن عامری عزیز جایی از این گزارش می گوید:"انسان ها با دو رويا يا دو حسرت زندگى مى کنند. 'روياى وطن' و 'روياى آن جاى ديگر'. آنها که از وطن شان دور اند روياى وطن دارند و آنها که در سرزمين مادرى شان مانده اند در روياى جاى ديگر اند."
یاسمن با آن صدای دلنشینش در آخر گزارش می گوید:" اگر وزنی نباشه که ما را روی این زمین نگه داره ممکنه به آن جای دیگه دسترسی پیدا کنیم."
و من هنوز نمی دانم باید از این بی وزنی بترسم یا سراپا شور و شوق شوم و بچرخم در هستی بی انتها.