« لحظه... | صفحه اصلی | لحظه به لحظه »

بچه ها را بردن بند عمومی.زنی که اونجا جا مونده دوباره چشمهاش را باز کرده و زل زده توی چشمهام و داره یکی فایل های حافظه اش را باز می کنه.داره دوستهاش را تصور می کنه پشت اون دیوارهای بلند و هی مثل دیونه ها می خنده و گریه می کنه.

چند وقت پیش بود که داشت برای یکی شون اونجا را توضیح میداد و چیزهایی را که شاید لازمش بشه و دستهاش فرمون نمی برد از مغزش برای نوشتن و نمی خواست به روزی فکر کنه که دوستش اونجاست؟؟؟

حالا خودش اونجا است بالاخره.... گفتن فردا آزادشون می کنن.گفتن فیش حقوقی که بیارید می رید بیرون.یعنی جای نگرانی نیست.یعنی این یکی هم فردا تمام میشه. تمام میشه واقعا؟؟؟