تمام دیشب را بی قرار بودم. همه چیز خوب بود و من دنبال بهانه ای می گشتم برای زار زدن. چه مرگم بود؟نمی دونستم.
یک چیزی ته دلم را چنگ می زد،یک چیزی بین ترس وناتوانی.
نصفه شبی بیدار شدم و به مامان تلفن کردم.شنیدن صدای همیشه مهربان او هم آرامم نکرد. فقط خاطرم جمع شد که هیچ اتفاقی نیافتاده است و بیخود پریشانم. تا خود صبح مدام کابوس دیدم و سرکلاس مثل مرغ سرکنده بال بال می زدم.
همکلاسی سودانی ام می گه:چی شده چرا اینقدر آشفته و عصبی هستی؟ می گم نمی دونم. فکر می کنه دارم می پیچونمش. سوت زنان از کلاس می ره بیرون و می گه ولی تو باید بدونی که چته؟
آره باید بدونم. برای همینه که از دیشب همه مشکلات ریز و درشتم را فهرست کردم تا بیبنم این وحشتی که ته دلم نشسته از کجا میاد؟
عصری آرام ترم.و خسته خیلی خسته.نشستم دارم گودر خوانی می کنم که چشمهام روی یک لینک میخکوب میشه. طیبه دیشب اعدام شده.یک لحظه وحشت می کنم. یعنی یکی از زنهام واقعا اونجا جا مونده؟
یعنی اون بوده که دیشب دوباره ترسیده بوده واز تصور طناب دار داشته خفه می شده.یعنی اون بوده که صبح وقتی من سر کلاس بودم وداشتم بال بال می زدم،سرش را از میله های آهنی بند کرده بود بیرون که ببینه زندانبان با طیبه برمی گرده یا تنها؟یعنی اونهمه خشم و ناتوانی که قلمبه شده بود توی گلوم مال اون بوده؟
نمی دونم. نمی دونم واقعا. شاید همه اینها توهم منه.شاید دیشب همینطوری الکی دلم گرفته بود.غربته و هزار دلتنگی دیگه.
دلم نمی خواد یکی از زنهام اونجا جا مونده باشه. خیلی وقت بود که شبهای چهارشنبه را فراموش کرده بودم. خیلی وقت بود که یادم رفته بود دو تا چهارشنبه پشت اون دیوارهای لعنتی توی چند قدمی من دو نفر اعدام شدن. دو نفری که من یکی شون را می شناختم و یکی شون را دوست داشتم.از اخرین باری که برای راحله گریه کردم و اصلا یاد راحله افتادم حداقل سه ماه می گذره.به عمد یادش نمی کردم.
همه زنهام دست به یکی کردن تا فراموش کنم طوفانی را که شب اعدام راحله از من عبور کرد و لهم کردم و یک روی دیگه زندگی را نشونم داد.
زورشون نمی رسه اما.زور اون دیوارهای بلند خیلی بیشتر از زور تمام زنهای منه.
مسئله فقط طیبه نیست. طیبه شاید تنها محکوم به اعدامی بود که زندانهایی دیگه باهاش همدردی نمی کردند. اتهامش زنده بگور کردن دختر 7 ساله شوهرش بود و هیچ کس دلش به حالش نمی سوخت.توی زندان هم اصلا آدم مهربانی نبود. مثل بیشتر قتلی ها در کارهایی مثل بازرسی بدنی زندانهای کمک می کرد و خشن بود و بداخلاق. اینقدر که بچه ها پلنگ صدایش می کردند و حتی بعضی ها ازش می ترسیدن. با من هم هیچ وقت خوب نبود. اینقدر که هیچ وقت نتونستم جلو برم و باهاش حرف بزنم.
اما مطمئنم که دیشب در اوین هیچ کس خوشحال نبود. مطمئنم که چادر سیاه اعدام دیشب هم سایه شومش را روی اوین انداخته بود.می دونم که دیشب هم زندانی ها تا خود صبح بیدار بودن و کابوس دیدن و از ساعت سه و چهار تا وقتی که خورشید دربیاد و حکم اجرا بشه توی اون راهروی مربعی چند وجبی هی بالا و پایین رفتن و دلشون را خوش کردن که شاید رضایت بدن...
مسئله این نیست که طرف گناهکار بود یا بی گناه؟ مسئله اینه که اعدام هم مثل قتل می مونه. قتلی که مقتول و اطرافیانش می دونن اون قرار فلان روز، فلا ساعت، فلان دقیقه کشته بشه و این خیلی وحشتناکه. خیلی زیاد.
لازم نیست که دلائل حقوق بشری را برای مخالفت با اعدام ردیف کنم.یک شب اعدام که در اوین باشید و حال زار محکوم به اعدام و زندانیها و زندانبانها را ببینید، می فهمید که آدم ها حق ندارند جان کسی را بگیرند.هیچ آدمی و به هیچ بهانه ای. می دانم که او هم آدم کشته. می دانم که باید مجازات بشه. اما مجازات مرگ را نمی فهمم.
آدمها حق ندارند همدیگر را بکشند. آدمها حق ندارند همدیگر را بکشند.
نظرات (۴)
نوشته خواهر . . طوری و این نوشته اعدام آدمها هم طوری دیگر گریه هم اگر سر زمانش بیایدنعمتیست اما اعدام وازه ایی که باید از فرهنگ لغتها هم حذف شود چه برسد که اجرا گردد.
ارسال شده توسط حسین | ۲۶ فروردین ۱۳۸۸ ۵:۱۴ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۶ فروردین ۱۳۸۸ ۱۷:۱۴
اگر شوهر طيبه , طيبه را كشته بود آيا باز هم با اعدام شوهر او مخالفت مي كرديد؟
ايااگر آن مرد آدم كشته بود با رافت و ترحم صحبت مي كرديد و رفتارهاي نامناسبش در زندان را به ((قتلي)) بودنش نسبت مي داديد؟
من همين الان و از طريق همين سايت شما از اين موضوع قتل و اعدام باخبر شدم.طبيعيست هيچ احساس مثبت و منفي به قضيه ندارم.اما طرز واكنش شما به موضوع و تكرار نام ((طيبه)) بيش از آنكه مخالفت شما را با مجازات اعدام نشان دهد دلسوزي زنانه شما براي يك همجنستان را مي نماياند.در لينك خبر نام و شرح جنايت هشت مرد جنايتكار هم ديده مي شد.
نمي دانم شايد يكي از پارامترهاي برابري هم اينست كه فقط مردان خلافكار مجازات شوند يا شديد مجازات شوند و خانمها چون خانمند اگر هم مجازات شوند بايد ازشان يادي كرد!!
ارسال شده توسط آرش | ۲۸ فروردین ۱۳۸۸ ۰:۳۶ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۸ فروردین ۱۳۸۸ ۱۲:۳۶
آرش عزیز برای من واقعا فرقی نمی کنه آدمی که داره اعدام میشه زنه یا مرد.
تو راست می گی اون شب 9 مرد هم اعدام شدند. من از خبر شنیدن اعدام انها هم ناراحت شدم اما اینطوری بهم نریختم. جوابش ساده است:چون طیبه را می شناختم. چون از نزدیک دیده بودمش و برای من همیشه مرگ ادمهایی که می شناسمشون سخت تره و ملموس تر.
وقتی یه ادمی که می شناختی اش و مدتی با اون توی یک فضای مشترک هر چند که اسمش زندان باشه زندگی کردی. مرگش و بدتر از اون اعدامش بیشتر کامت را تلخ می کنه و معنی چوبه دار را برات ملموس می کنه.
ارسال شده توسط حوا | ۲۹ فروردین ۱۳۸۸ ۸:۴۷ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۹ فروردین ۱۳۸۸ ۰۸:۴۷
دوست عزیز مطلبت درباره اعدام منو به سال 60 برد سال اعدامهای فله ای؛ دو شب در هفته در انتظاری مرگبار؛ روز قبل از هر اتاق تعدادی به عنوان بازجویی برده میشدند و ما میدانستیم باز گشتی در کار نخواهد بود فردا شب با شمردن تیرهای خلاص اخرمیفهمیدیم چند نفراز کنارمان پرکشیدندوهمیشه بهترینهای بندبودندو شبهای زمستان که از دریچه کوچک بندبه برفهای درحال بارش جلو نورافکن چشم میدوختیم تصویر برفهای سرخ از خون دوستان هم بندمان غمگنانه ترین تصویر از برف را بر ذهنم گذاشته" برفی که هنگام عبور از مقابل نور نورافکنها سپید و پس از فرو ریختن برزمین سرخ از خون..... "
وآن زمان هیچکس ندانست 0000
ارسال شده توسط ناشناس | ۴ اردیبهشت ۱۳۸۸ ۵:۲۷ قֽظֽ
ارسال شده در ۴ اردیبهشت ۱۳۸۸ ۰۵:۲۷