« حقیقت | صفحه اصلی | دیوارها »

من سردم است و هیچ گاه....

حالا من دوباره سردم است و بدون تو هیچ آفتابی گرمم نخواهد کرد.
یادت هست آن روزهایی را که خیلی زیاد می نوشتم «من سردم است و هیچ گاه گرم نخواهم شد»؟ بعد تو آمدی و سرما رفت و من فراموش کردم همه آن روزهایی را که می لرزیدم.
خوشبخت بودم با آغوش تو که همیشه بود و گرم بود و بزرگ بود و برای من و همه ترسهایم جا داشت.
و حالا من دوباره سردم است . اینقدر زیاد که خیلی وقت ها وسط گرمای استوایی این روزها شال پشمی‌‌ام را به خود می پیچم و بازهم می لرزم.

ارسال نظر