هی می نویسم و خط می زنم و نمی شود که ننویسم. گاهی وقتها آدم هیچ ابزاری جز نوشتن ندارد. اینکه نوشتن و آشکار کردن درون، چطور می تواند آرامش بیاورد را نمی دانم. فقط می دانم گاهی فقط باید همه چیز را کلمه کرد تا آرام گرفت.
هرچند کلمه ها هم به هیچ دردی نمی خورند و هزار کلمه نوشتن به اندازه یک لحظه چشم در چشم شدن کفایت نمی کند. اما وقتی فاصله چشمهایمان بیشتر از آن دیوارهای بلندی است که من نقشه فرار از آنها را می کشیدم و تو می خندیدی، چه چاره ای برایم می ماند جز پناه آوردن به همین صفحه سپید.
آن دیوارها هم اگر نبود، نمی شد چشم در چشم شویم.دیوارهایی که خودمان دورمان کشیده ایم از همه دویوارهای دیگر بلندتر است و قطورتر.و من از حجم اینهمه دیوار می ترسم.
من نمی توانم زن سرکشی را که دلش می خواهد حالا کنار تو بود و دوباره برایت شاملو می خواند مهار کنم.من نمی توانم به آن زنی که این روزها تا "خون ارغوانها" را می شنود یاد تو می افتد و اشکش سرایز می شود آرام کنم.
دلش شور تو را می زند و می دانی که وقتی دیوانه می شوم هیچ چیز عاقلم نمی کند.
چند روز است که هی می نویسم و هی پاک می کنم.هیچ کدامشان آن چیزی نیست که باید باشد. آشفته تر از آنم که کلمه ها به دادم برسند.
دلم برای همه رویاهای مشترکمان تنگ شده. این روزها که در خیابان راه می روم یاد تو می افتم و آن روزهایی که با هم توی همین خیابان ها راه می رفتیم و پر از شور و عشق بودیم و هر ساعت یک نقشه جدید می کشیدیم.
یاد تمام روزهایی که رویاهایمان واقعیت شد و قدم هایمان محکم.
یاد تمام اشکهایی که با هم ریختیم و روزهایی که با هم سر کردیم.اخر همه اینها یاد دیوارها می افتم و یخ می زنم.یخ که نه سنگ می شوم اصلا.
خوش به حال سنگها که قلب ندارند و می توانند همه چیز را مچاله کنند و دور بیاندازند چون اینطور عقلانی تر است.
زن سنگی من اما زود می شکند و تکه تکه می شود و من می مانم با زن سرکشی که به وقت دلتنگی دیوانه می شود.