دلتنگ می شم، تنها می شم، می ترسم و درست وقتی که زانوهام می خواد خم بشه یادم می افته که این ترسها و تنهایی ها هم یک بخشی از زندگیه و نباید ازشون ترسید.
یادم می افته به روزهایی که از سر گذروندم و دوباره سرم را بالا می گیرم و به قول فروغ به آفتاب سلامی دوباره می کنم.