« برای آرزوهای کوچکم رای می دهم | صفحه اصلی | براي خواهر شهيدم، ندا »

خانه ام آتش گرفته

دیروز بعد خطبه های نماز جمعه یه دفعه ای حجم ترس از سرکوب مردم مچاله ام کرد. ترسیده بودم با این حرفها فاتحه همه چی خونده بشه. اما ترسم بیخود بود.
فقط بیانیه کروبی و اعلام موسوی وخاتمی به اینکه شنبه در میدان انقلاب هستند، نبود که اون موج ناامیدی را برد.
امروز وقتی ایمیل های دوستام را دیدم. وقتی وبلاگهاشون را خوندم که همه گفتن فردا ساعت چهار وسط خیابان هستن، دوباره پر از امید شدم.

ترسم ریخت وقتی دیدم بچه ها عین خیالشون هم نیست و امشب صدای الله اکبرشون از هر شب بلندتر بوده.
سارا نوشته:چیزی ندارم که برای تقسیمش وصیت کنم، همینقدر می گویم که زندگی را، به صورت آزادش، بسیار دوست دارم. و بی آزادی و بی نفس، زندگی مرگ است که لباس دیگر به تن کرده است.

عزیزترین آدم زندگی ام وقتی ازش می پرسم فردا می ری؟ جواب میده مگه می شه نرفت استاد؟
و من نگاه می کنم به عکسش با اون مشتهای گره کرده و لباس مشکی وسط خیابانهای شهرم، و همه وجودم سرشار از غرور می شه .
نیستم اونجا و هیچ چیزی از این حسرت کم نمی کنه. خیلی چیزها را باید نوشت اما این روزها حتی وقتی برای نوشتن هم نیست. فقط خواستم بگم به همه تون افتخار می کنم. به همه شمایی که قبل هر تجمع یکی یکی ایمیلتون می رسه که ما رفتیم و من اینجا فقط می لرزم و می چسبم به این کامپیوتر لعنتی تا برگردید.
تا شماها هستید نباید ناامید شد. نباید.
هیچ کس نمی تونه ما را از این راهی که در پیش گرفتیم برگردونه.


نظرات (۱)

احمدی خواه :

باش تا صبح دولتت بدمد
ما 24 میلیون رای دهنده به احمدی نژاد دلیرانه تا پای مرگ در مقابل اراذل اوباش ایستاده ایم

ارسال نظر