آن روزها ژیلا را زیاد نمی شناختم. خانم بنی یعقوب بود برایم هنوز و او را از سفرنامه های عراق و افغانستانش می شناختم و ایمیل هایی که درباره مسائل زنان رد و بدل می کردیم.
خسته از سانسور و باید و نبایدهای که داشت خفه ام می کرد، دنبال یک فضای تازه بودم.
مدتها بود که دلم می خواست یکی از روزنامه ها صفحه جامعه مدنی داشت و برایش از سازمان های غیردولتی می نوشتم و چنین فضایی نبود.
به ژیلا ایمیل زدم و ایده ام را گفتم. خوشش آمد و گفت دست بکار شو. گفت که می توانم هر هفته یک صفحه جامعه مدنی در روزنامه سرمایه داشته باشم. چند روز بعد که جلوی موسسه رعد در مراسم آغاز به کار کمپین یک میلیون امضا دیدمش، گفت کی اولین صفحه ات را می دهی و من گفتم هفته دیگر و شروع کردیم.به همین راحتی.
این فضای باز و در دسترس روزنامه سرمایه، تا وقتی که ژیلا دبیر سرویس اجتماعی انجا بود وجود داشت و خیلی ها را می شناسم که نوشتن را با صفحه زنان روزنامه سرمایه شروع کردند و ادامه دادند.
پذیرای آدم های تازه و ایده های تازه و نوشته های تازه بود و برای هر آدم و نوشته ای وقت می گذاشت. وسط هزار کار و جلسه و بستن صفحه می نشست پای ایده های تازه ما جوان ها و بدقولی های هزار باره مان هم ناامیدش نمی کرد.وقت می گذاشت برای هر مطلبمان و با بودن ژیلا در روزنامه سرمایه، نوشتن برای آنجا فقط کار نبود که آموختن هم بود.
حالا ژیلا اوین است. به جرم نوشتن. به جرم سکوت نکردن. به جرم روزنامه نگار بودن.به جرم انسان بودن.....
حتما جایی است شبیه همان سلول چند متری که دفعه پیش با هم همبند بودیم. حتما باز هم سرش را تکیه داده به دیوارهای سرد اوین و آن لبخند همیشگی اش را گوشه لب دارد.
حتما مثل همیشه محکم است و استوار و زیر بار زور نمی رود.که اگر می رفت حالا در خانه اش نشسته بود.
تلخ است حکایت این روزها، تلخ، تلخ، تلخ..................
نظرات (۱)
با همه سختي مي گذرد
ارسال شده توسط نينا | ۱۲ مرداد ۱۳۸۸ ۵:۴۸ قֽظֽ
ارسال شده در ۱۲ مرداد ۱۳۸۸ ۰۵:۴۸