« بی سقفی | صفحه اصلی | بی سقفی »

آسمان مال من است

یه عالمه از آهنگهای نامجو را دانلود کردم دوباره، با برداشت یک و دو پیمان یزدانیان و موسیقی فیلم ماهی ها عاشق می شوند.اصلا دیگه مهم نیست بار چندمه همه چیزم سر یه ماجرایی از دست می ره و من می مونم و لباس های تنم.

دارم اینجا را مال خودم می کنم کم کم. همون هفته اول کل دکور اتاق را عوض کردم، میزم را گذاشتم کنار پنجره که اون تپه کوچولو با درخت های بلندش جلوی چشمم باشه. چمدانم را هم گذاشتم کنار تخت و ترمه ام را انداختم روش شد تاقچه. دیروز عکس هایی که از آلبوم مامان کش رفته بودم را یکی یکی چسبوندم روی در کمد. عکس اون سیزده بدری که همه مون دارمی می خندیم. همونی که دیگه محاله آدمهاش دور هم جمع بشن.

عکس من، بغل مادرجون وسط اشپزخونه اش. عکس من بغل آقاجون روی اون فرشهای قدیمی که تا همین چند سال پیش داشتیم.تلوزیون قدیمی و چرخ خیاطی مامان هم توی این عکس هستند.

عکس من و مامان تولد 3 سالگی من. چقدر متنفر بودم از تولدهای بدون بابا. چرا توی هیچ کدام از تولدهام نبود. لعنت به هرچی جنگه. عکس من یک ساله بغل بابای 23 ساله. ببین چه جوری بغلم کرده، ببین چه جوری نشستم روی پاهاش.

عکس تولد 28 سالگی بابا. هر چهارتامون هستیم. خواهرکم چقدر موش بود اون موقع ها. مامان چه ناز می خنده.

عکس من و تو، توی اون سقوط آزاده، چقدر جیغ زدم اون روز.چقدر خوش گذشت بهمون.چقدر خوشگلی توی این عکس. عکس های بچگی تو و خودم. چقدر موش بویدم دو تامون. تو از اون موش مظلوم ها ، من از اون موش بدجنس ها.

چقدر حال و هوای اینجا عوض شد با این چند تا عکس و چند تا موسیقی، دیگه ساعت 9 شب مثل مرغ ها نمی رم توی تخت.آدمیزاد با چه چیزهای ساده ای می تونه رنگ بپاشه روی زندگی اش.

نظرات (۱)

سلام
یاد اون ترانه فرهاد افتام.
بوی تند ماهی‌دودی وسط سفره‌ی نو،
بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!
...

ارسال نظر