با هانی آمده بودیم، هانی با تو کار داشت و من می خواستم چیزی را که جا گذاشته بودم بردارم. حرفهامان را قبل زده بودیم.
تو سرمیزت نشسته بودی و چیزی می نوشتی. من مثل شبح شده بودم، نرم و چابک همه جای خونه را طوری سرک می کشیدم که نبینی، که نبینه. مانتوش را که برداشت، بپوشه؛ گفتم من نمیام. سختم بود گفتنش، آخه خبر داشت. می دونست برای فردا وقت گرفتیم. بخاطر تو هم بود. می ترسیدم فکر کنی پشیمان شدم، نشده بودم.
هانی که در را بست، رفتم توی اتاقی که تخت یک نفره داشت، روی پهلوی راستم دراز کشیدم، هیچ از تو نپرسیدم که بمونم یا نه؟ اصلا توی چشمهات هم نگاه نکردم. فقط رفتم دراز کشیدم روی تخت. بعد یه دفعه انگار رها شده باشم وسط خلا، حس کردم توی آسانسورم باز. توی همون آسانسورهایی که خیلی وقتها خواب می بینم که هی می رن ومیرن و توی هیچ طبقه ای نمی ایستن.سالهاست این خواب را می بینم. کابوس هم نیست که با فریاد تمام بشه. از اینکه هی دارم بالا و بالا می رم و هیچ دگمه ای کار نمی کنه نمی ترسم، اما می خوام تمام بشه. انگار که تو هیچ جا نباشی؛ نه روی زمین، نه روی آسمان، نه هیچ جای دیگه. حتی مثل اون رویای پرواز هم نیست که وقتی پاهایم به زمین نمی رسن و بی وزن می شم سرشار از لذت و ترسم.
در اتاق باز بود، من روی تخت یه نفره فلزی به پهلو دراز کشیده بودم ،به پهلوی راست. انگار اتاق وسط آسمان بود. مثل آسانسوری که اینقدر بالا رفته دیگه حتی توی اسکلت ساختمان هم نیست و شده یه اتاقک کوچک روی هوا.
نمی دونم چطور صبح شد. نمی دونم اومدی سراغم یا نه؟فکر کنم تا سرم را روی بالش گذاشتم خوابم برد. شاید همه چی یه کابوس بود یا یه رویا. نمی دونم...
صبح با هم رفتیم و همه اون کاغذها را امضا کردیم دوباره. تو از اون طرف خیابان رفتی و من... هیچی یادم نمیاد. فقط می دونم که بیدار بودم، که همه چی واقعی بود، که باز توی اون آسانسوره بودم. هی بالاو بالاتر می رفتم و هیچ دگمه ای کار نمی کرد.