« هیچ جا | صفحه اصلی | اینجا که منم-۱ »

شد یکسال

شد یکسال. به گمانم مهمترین سال زندگی ام بوده، شاید هم سخت ترینش.
حالا تازه یک ماهی است که بالاخره چمدانم را باز کرده ام و می بینم که چقدر خالیه. همه زندگی ام آنجا جامانده.
باید بگم برام ترمه هام را بفرستن، با چندتا از کتابهام. باید بگردم دنبال موسیقی هایی که خونه ام را خونه می کرد.باید عکس آدمهام را پرینت بگیرم، قاب کنم بزنم به دیوار.
هی می نویسم و خط می زنم. به خودم قول داده ام دلتنگی ها را هوار نکنم. خودم خواستم که بیایم، گیرم مجبور شده باشم که بخواهم چه فرقی می کند... می شد بمانم همانجا و دلتنگی نکنم. نخواستم، دلم برای بالهایم سوخت، پرواز می خواستند.
حتما همه تجربه های عجیب و غریب این یکسال به همه سختی هایش می ارزد. این یکسال درست مثل یک مرغ مهاجر شهر به شهر و کشور به کشور رفتم تا بشه جایی لونه بسازم و مهمتر از اون یاد بگیرم که از خانه نداشتن نترسم، مهم اینه که بلدم پرواز کنم و آسمان را هیچ کس نمی تونه از من بگیره.
حالا این شهر ساحلی کوچولو را دوست دارم، باید بدقلقی نکنم و کم کم بشناسمش. خیابان هاش را، کافه هاش را، نیمکتهای کنار دریاش را، شنبه بازارهاش را،.... و آدمهاش را. خب سخته برای منی که طول می کشه تا یخم باز بشه. برای منی که وقتی خوشم عذاب وجدان می گیرم برای اون آدمهایی که اینجا نیستن که نمی دونن یه ماهه دیگه چکاره اند؟ روزنامه شون را می بندند یا نه؟ حکمشون میاد یا نه؟ خونه پیدا می کنن آخرش یا نه؟
حتی وقتی توی خیابان های امن و آرام اینجا راه می رم و باد می پیچه لای موهام، یه چیزی دلم را چنگ می زنه که دارم تنهایی خوشی می کنم. مازوخیستم می دونم.برای همینه که هیچ وقت نتوستم بنویسم این یه سال چه تجربه خوبی بود و چقدر رشد کردم و لذت بردم.
فقط سفر نبود. زندگی بود. یاد گرفتم روی پاهای خودم بایستم بیشتر و محکمتر از همیشه. و نترسم از هیچ چی. از حالا تا همیشه هر روز سختی که پیش روم باشه خاطرم جمع که می گذرونمش، نمی شکنم، خم نمی شم. منی که اون همه روزهای سخت را گذروندم وسط همون روزها، زندگی هم کردم و لذت هم بردم، حتما از پس همه چی برمی آیم.

نظرات (۱)

یه دوست قدیمی که همیشه اینجا رو می خونه:

برات آرزوی موفقیت می کنم....

ارسال نظر