« شد یکسال | صفحه اصلی | بی سقفی »

اینجا که منم-۱

بتی درست مثل همان زنهای سیاه پوستی است که در فیلم ها نشان می دهند. مهربان است با قد بلند و شکم گنده و موهای فرفری که بافت آفریقایی زده.
چهار سال از من کوچکتر است و دو تا بچه دارد. دختر دو ماهه و پسر چهارساله اش را گذاشته اوگاندا آمده ایرلند درس بخواند. بعد تا صدای گریه یه بچه ای را می شنوده اشک توی چشمهاش پر می شه و می گه اووه مای بیبی.
یکشنبه ها بهترین لباسش را می پوشه و می ره کلیسا. روزهای دیگه هم هر وقت از جلوی یک کلیسا رد می ش زیر لب ذکر می گه. احتمالا به زبون خودشون صلواتی چیزی می فرسته.
از وقتی بهش گفتم خیال بچه داشتن ندارم، هر وقت حرفش بیافته بهم می گه که مریم مادری اینقدر لذت داره، همه قلبت را پر می کنه. از من می شنوی از خودت دریغش نکن.
دیروز که با هم رفته بودیم خرید دلش می خواست همه بازار را برای فسقلی هایش بخره.یک هفته دیگه داره می ره خونه برای کریسمس و از حالا دل توی دلش نیست.
بهش می گم من احتمالا مادر خوبی نمیشم، مادر بودن خیلی سخته. توی چشمهام نگاه می کنه و می گه مادر خوبی می شی بهت قول می دم.
بعد اون آقا قد بلنده سیاه می گه مریم زود باش دست به کار شو، لااقل یکی بیار. بعد خودش یادش می افته که حداقل الان نمیشه دست به کار شد و جواب می ده البته الان که نمیشه شوهرت اینجا نیست ولی تا اومد معطلش نکن.
می خوام مثل آخرین باری که مادربزرگم بهم گیر داد بود که تو بیار من بزرگش می کنم برات، بگم باباجان اصلا من بچه ام نمیشه ، گفتم بی خیال الان شروع می کنن برام دوا و دکتر تجویز کردن. خندیدم و گفتم باشه دست به کار می شم.