من لال شده ام. خیلی وقت است. اول ها حواسم نبود. فکر می کردم چون هنوز زبان انگلیسی را خوب یادنگرفته ام کم حرف می زنم. یا مثلا چون از ایران دورم نمی توانم درباره همه این روزهایی لعنتی که با همه وجودم آنجا بودم و پر از خشم و بغض و حتی امید، بنویسم. یک زمانی بود که می شد اینجا از خیلی چیزها بنویسم. حالا نمی شود. نه از غم ها و نه از شادی ها.نه از هیچ چیز دیگر. گاه گاهی اینجا را خط خطی می کنم که بگویم لال نیستم.
کلمه ها با من قهر کرده اند. انگار جای حرفها را روی کیبرد گم کرده باشم. خوبم ها. همه چیز اینجا خوب است. امروز به عزیزی می گفتم اگر ایران بگذارد، خودم خوبم. نمی گذارد لعنتی، درد دارد که مهرنوش و هایده حالا پشت ان دیوارهای سنگی هستند.درد دارد که روز روشن ادم می کشند و برایش خیمه شب بازی هم می کنند. درد دارد اینهمه خبر بد هر روزه، درد دارد که از ترسشان اینترنت را اینقدر کند کرده اند که نمی شود جمیل را هم انجا باز کرد... هنوز مسکنی برای این دردها نیامده... مسکنش که بیاید می شود بگویم خوبم.
اینها را نمی خواستم بگویم. می خواستم بگویم لال شده ام.