« | صفحه اصلی | »

یساط رنگارنگ سالهای دور

اگر تهران بودم، امروز می رفتم چند تا دسته بزرگ سبزی خوردن و سبزی قرمه و سبزی پلو می خریدم، یه دستمال بزرگ پهن می کردم کنار بخاری و تا شب آرام و بی سر و صدا سبزی ها را پاک می کردم ومی شستم و خرد می کردم می گذاشتم فریزر. اگر باز هم آرام نمی شدم می رفتم 5 شش کیلو لوبیا و بادمجان می خریدم مثلا برای زمستانم.
تازه امروز فهمیدم که حکمت اون سبزی های دسته، دسته فقط پر کردن فریزر و به طبع آن پر کردن شکم اهل خانه نیست. برای اولین بار حس کردم که گاهی اوقات فقط یک بساط درست و حسابی سبزی پاک کنی با عطر نعنا و جعفری و ریحان تازه می تواند آرامم کند.
می گویم برای اولین بار چون در خانه ما مراسم سبزی پاک کنی جور دیگری بود. مامان نه که با اینجور چیزها آرام نمی شد، تازه به باقلی و سیر و یک چیزهای دیگر حساسیت داشت، نمی توانست خیلی پای ثابت بساط باشد. با بابا دو تایی می رفتند میدان صندوق عقب ماشین را پر می کردند و می آمدند. آن زیر سفره بزرگ چهل تکه را پهن می کردیم وسط نشیمن و چهارتایی می نشتیم دورش. بابا هی می گفت مسابقه بدیم بیبنیم کی اول می شه. ما دو تا دختر هی تقلب می کردیم سبزی پاک کرده های مامان را می ریختیم توی سبد خودمون. من غر می زدم که همه سبزی سخت ها را دادید به من. خواهر کوچیکه تره ها را یواشکی می ریخت توی آشغالها. . وسطهای کار بابا می رفت حمام و شروع می کرد به شستن سبزی ها و مامان می رفت آشپزخانه بادمجان ها را سرخ می کرد، لوبیاها را می گذاشت بپزند، سبزی ها را بسته بندی می کرد می گذاشت فریزر و ما دو تا دختر می ماندیم و بساط نصفه کاره ای که دیگر خوشگل و رنگارنگ هم نبود. بابا سبزی ها را تقسیم می کرد و می گفت هر کدامتان زودتر تمام کنید جایزه دارید.
ما دو تا هم با کلی غر زدن که ما شدیم کوزت توی این خونه، هر کدام روشهای سریع و تند برای نابود کردن سبزی ها اختراع می کردیم. طوری که نصف سبزی ها می رفت توی سطل آشغال و بعد هم زود آشغال ها را می بردیم بیرون که یعنی همه چی تمام شد و چقدر می خندیدیم به دستهای سبز و نارنجی و سیاه شده مان.
شبش همیشه یک غذای تر و تازه حسابی داشتیم. کوکو سبزی با گردو، لوبیا پلوی دبش یا غذا شمالی هایی که مامان با سبزی های غیرشمالی درست می کرد.
بعد کم کم ما دو تا بزرگ تر شدیم و دیگر کمتر خانه بودیم، مامان برای همان ماهی یک دو روز هم وقت سزی پاک کردن نداشت و بابا هم به گمانم دیگر حوصله اش را نداشت. سبزی ها را می دادیم بیرون، بسته بندی و سرخ شده تحویل می گرفتیم. نه آبلیمو می گرفتیم و نه باقلا پاک می کردیم، نه ترشی درست می کردیم و خب آنهمه خندیدن و غر زدن و جایزه گرفتن هم نبود دیگر.
امروز به جای آن بساط رنگارنگ سالهای دور، یک ساعت نشستم پای چند تا سیب زمینی و دو تا پیاز و شش تا قارچ و یک مشت جعفری و اینقدر آرام آرام و ریز ریز خردشان کردم که انگار قرار است قابشان کنم بزنم روی دیوار. بعد یکی از آن غذاهای عجیب و غریب خودم را پختم و وقتی دیدم که اینها هم افاقه نکرد زدم بیرون و دل دادم به صدای موج دریا.