حرفهاش مثل خنجر فرو می رود در قلبم. خیلی چیزها است که باید بگویم، سکوت می کنم اما. چیزی نمی گویم از این آتشی که روی قلبم است.
از ترس رنجاندنش نیست که سکوت می کنم، حس می کنم بی فایده است. حس می کنم اینقدر از هم دوریم که صدایم به اونمی رسد. حس می کنم اگر تا به حال نتوانسته ام صدایم را به گوشش برسانم شاید هیچ وقت دیگر هم نمی توانم.
نمی دانم. شاید هم سکوت می کنم فقط و فقط برای اینکه دوستش دارم.
سکوت می کنم و همه حرفهای نگفته ام مثل یک خنجر در قلبم فرو می رود.