« | صفحه اصلی | »

حواسم باشه هیچ وقت پیدا نشم

بدترین چیز اینه که چشم باز کنی و ببین آدمی شدی که نمی شناسی اش. که یه دفعه ای یه روز خودت را توی اینه نگاه کنی و ببینی آدمی شدی که هزار سال می گفتی چطور میشه آدم این شکلی بشه و نچ نچ می کردی و حالا خودت یکی از همون هایی.
یه زمانی فکر می کردم من، منزه ام از خیلی چیزها، مثلا از این که احمق باشم، که زیر بار خشونت برم، که ترسو باشم، که جرات گفتن حقیقت و بدتر از اون فهمیدن حقیقت را نداشته باشم. بعد فهمیدم همه این چیزهای وحشتناک فقط یک قدم با آدم فاصله دارند. فهمیدم تمام مدت باید چهار دنگ حواست باشه که از آدم بودن نیافتی.
یه روزهایی خیلی نزدیک بودم به احمق شدن،به ترسیدن، به نتونستن،به سوختن و ساختن،به خفقان گرفتن...سخت ترین روزهای زندگی ام بودن اون روزها..... مثل ادمی بودم که افتاده توی چاه و نمی تونه بیاد بیرون. نه که چاهه خیلی عمیق باشه، ادمه نمی تونست....
بعد وقتی همه چی مسخره میشه که تو یه عمر از نترسیدن و اراده ادم برای تغییر همه چی و زیر بار هیچ حماقتی نرفتن گفته باشی و بعد هی نگاه خودت کنی و بالا بیاری.
مهم نیست عمر این روزها چقدر کوتاه یا بلند بوده. مهم نیست که تونستی بزنی بیرون از اون چاهه اخرش. مهم اینه که حواست باشه مرز آدم بودن و آدم نبودن با همون معیارهایی که خودت داری یه خط باریکه.
از همه اینها بدتر احمق بودنه و بدتر از اون خودت را به حماقت زدن، که یعنی نمی بینی، نمی فهمی، نمی دونی. مهم نیست بهانه اش چی باشه. هر چیزی ممکنه ادم را لال کنه اما همه مصلحت ها و دلیل های دنیا نمی تونن جلوی اون زخمی را که با هر بهونه و نشونه ای سرباز می کنه را بگیرن.
کاش حافظه تاریخی ام هم مثل حافظه جغرافیایی ام بود. کاش همه چی را مثل ادرس خونه ام فراموش می کردم.
کاش حالا که گم شدم و دارم از این گم شدنم وسط اقیانوس لذت می برم، همه اون ترس های قدیمی را بدم موج ها ببرن. باید یه جایی بزرگ بنویسم: گسی که می گریزد از گم شدن نمی ترسد. شاید هم باید کلی چیز بنویسم در مدح گم شدن توی یه جای خیلی خیلی دور.

باید فراموش کنم اون ادمی را که می ترسیدم توی اینه ببینمش. باید حواسم باشه که دیگه هیچ وقت پیدا نشم. هیچ وقت.