« ........ | صفحه اصلی | ......... »

دوباره ها دوباره ها

دوباره خوابت را دیدم. هشیار هشیار بودم در خواب و آن دیوار قطوری که بین مان کشیده شده را خوب می دیدم. بی قراری خودم برای تو را هم می دیدم و مثل همیشه نمی شد که جلو بیایم. مثل همه وقتهایی که خوابت را می بینم ایستاده بودم یک گوشه و فقط نگاهت می کردم.
باید یک روز از همه آنچه با بودنت به من دادی و جای خالی همیشگی ات در زندگی این روزهایم بنویسم. باید بنویسم که حسرت نداشتنت هیچ وقت هیچ وقت از دلم پاک نشد.