خجالت می کشم از خودم که آنجا نیستم این روزها، که آزادم. هر قدر هم در گوشم بخوانم و بخوانند که بودنت در اینجا مفیدتر است، فایده ای ندارد. اشکهایی که بعد هفت ماه هنوز بند نیامده اند این حرفها را نمی فهمند.
جای من امن است و شرمنده همه انهایی هستم که در این روزهای سخت تلخ لعنتی پشت دیوارهای سرد و بلند اوین شب و روز را دوره می کنند.