این یکی هم تمام شد. باورم نمی شود هنوز که شد، که توانستم، که گذشتم...
آسان نبود اصلا، رد شدن از یکی از همان پیچ های زندگی است به گمانم. یکی از همان پیچ های دلهره آوری که ترجیح می دادم هراس و لذتش را به جان بخرم و نگذرم.
اینها را نوشتم اینجا که یادم باشد. که یادم باشد آن روزهایی که به گمانم یک جایی وسط خیابان کریمخان تهران شروع شده بود، اینجا در این شهر ساحلی رو به اقیانوس تمام شد. گیرم اولی با برق زدن چشمها بود و آخری با اشک.
اینها را نوشتم که فقط یادم باشد روز دوازدهم اردیبهشت بود.