مهدیه گلرو و مجید توکلی از جای خالی شیرین و فرزاد نوشتند، از بی خبر صدا کردن شان، از برنگشتن شان، من وسط هیاهوی این شهر غریب و آشنا، با دستهایی که در بند نیست، احساس خفگی می کنم، نمی تونم بگم می فهمم، آزادم من و آدم آزادی که من باشم نمی تواند حس اسیری را که هم بندی اش اعدام می شود بفهمد، حتی اگه قبلا همان حس را تجربه کرده باشد. دردش اینقدر زیاد است که کلمه ها بدرد توصیفش نمی خورند.
وقتی خبر اعدام را شنیدم،بیشتر از هرچیزی به هم بندی هاشان فکر می کردم. به شب سختی که پشت سر گذاشتند، به وقتی که رفیقشان را صدا کردند و شب برنگشت، به صبحی که دعا می کردند خورشیدش هیچ وقت طلوع نکند، به گوش هایی که چسبیده بود به میله های بند و منتظر صدای پای شیرین و فرزاد و مهدی و علی و فرهاد بود.
سخت بوده وقتی که زندانبان ساعت 6 صبح برگشت و تنها بود. نه سخت کلمه خوبی نیست، کدام کلمه می تواند حس آن لحظه را بنویسد، چه کلمه ای می تواند همه خشم و اندوه ان لحظات را توصیف کند؟
مهدیه نوشته که ساعت از اخبار ساعت دو، فاجعه را فهمیدند. بدتر است یا خوبتر؟ اینکه زجر کش نشوی بهتر است یا اینکه بدانی چه قرار است بر سر رفیقت بیاید؟
راحله که دو قدمی من اعدام شد، مدام به زندانی هایی فکر می کردم که در دهه شصت هم بندی هاشان اعدام شدند و مدام از خودم می پرسیدم چطور طاقت آوردند؟
چطور طاقت آوردید بچه ها؟ این روزها به شیوا و عالیه و مهدیه و شبنم و هزار هزار زندانی اوین چه می گذره؟ چرا تمام نمی شوند این روزهای تلخ؟ چرا تمام نمی شوند؟