« روشنك نوعدوست، بانوي فرهنگساز گيلاني | صفحه اصلی | اوين از نگاه زنداني‌ها »

مرد وثیقه گذاشت و رفت؛ زن هنوز در زندان است

اعتماد ملی

چادرش را محکم پیچده دورش و می گوید: "خانه دوست پسرم بودم که ریختند و ما را گرفتند.فکر کنم همسایه ها خبر داده بودند. دوستم بعد یک هفته سند گذاشت و آزاد شد، ولی من هفت ماهه که اینجایم."
آزاد که شد دنبال کار تو نیافتاد؟ نه! رفت که رفت.
موضوع دخترک استثنا نیست، خیلی از زنانی که به جرم رابطه نامشروع دستگیر شده اند، حالا ماه ها است که در زندانند و مردهایی که با آنها رابطه داشته اند، همان یکی دو هفته اول با قید وثیقه آزاد شده اند.

آن یکی خانه دوست پسرش هم نبوده. پشت ترک پیک موتوری نشسته بود که گیر می افتند. هر قدر هم به قاضی می گوید که هیچ رابطه ای با هم نداشته اند و برای اینکه زودتر برسد، موتور گرفته بود، فایده ای نداشته. 25 سال بیشتر ندارد. داش مشدی است و لاتی حرف می زند و ته لهجه لری دارد. افسر نگهبان زندان که کنارمان نشسته می گوید: "بگو که دادگاه را به هم ریخته بودی."
_خب حرفم را باور نمی کردن. گفتم آزمایش کنید به خدا من دخترم، اگه زن بودم، هرچه شما گفتید قبول.
اما حرفش را قبول نمی کنند و او دادگاه را بهم می ریزد و به قاضی فحش می دهد و قاضی هم 5 سال برایش می برد.
خانواده ات چی؟ بهشان گفتی؟دنبال کارت هستند؟
شانه بالا می اندازد و می گوید:"زنگ زدم بهشان، گفتن ما دیگه همچین دختری نداریم. من هم گفتم به جهنم. ندارین که ندارین.
منکراتی ها فقط این ها نیستند، سابقه دارها هم هستند. از زنی که جرمش خانه فساد است تا آن یکی که در فرودگاه داخل ماشین دوست پسرش بوده و دستگیر شده است."هیچ کاری هم نمی کردیم. تازه 5 روز بود که دوست شده بودیم.برای همین هم او را زود آزاد کردند."
_تو چرا ماندی؟
من دو تا بچه دو قلو دارم که گذاشتمشان سر راه.پدر ندارند.یعنی ازدواج نکرده ام. رابطه داشتم و باردار شدم.خودم بهشان گفتم خانوم. برای همین هم 3 سال برایم بریده اند.
می پرسم خوب وقتی که فهمیدی بارداری چرا نگهشان داشتی؟ در چشمهایم نگاه می کند و می گوید: "دوستشون داشتم. فکر می کردم می تونم نگهشون دارم. اما نتونستم. یکی شان در توالت بدنیا آمد و یکی در حمام. هردوتاشان پسرند. خواستم بگذارمشون شیرخوارگاه آمنه. اما مراحل اداری اش زیاد بود. من هم توانش را نداشتمف تازه زایمان کرده بودم. آن هم با سختی و بدبختی.حالا هم که اینجام. خبر هم ازشون ندارم"همه اینها را عادی عادی تعریف می کند. انگار روایت زندگی یک نفر دیگر است. دروغ نمی گوید برای همه حرف هایش سند دارد و نشان می دهد. اما هیچ حسی در صدا و نگاهش نیست و خوشحال است که دوست پسرش مرام داشته و فراموشش نکرده و برایش پول و لباس می فرستد.

برای جوانترها ولی ماجرا سختتر است.دختر لاغر و رنگ پریده ای که 4 ماه است به جرم روابط نامشروع دستگیر شده و هنوز به دادگاه فرستاده نشده،فکر می کند ما از مسئولینیم و آرام و بی صدا ناله می کند :" خانوم بگویید حداقل بفرستندم دادگاه و تکلیفم را روشن کنند."
مددکار زندان اما به او گفته که حالا باید منتظر بمانی، مدیر بند زنان هم با او عقیده است."باید کمی تنبیه شود" و دخترک همچنان بلاتکلیف است. خودش هیچ از حق و حقوقش نمی داند و خانواده اش هم طردش کرده
اند، مثل خیلی های دیگر که به جرمهای منکراتی به زندان می افتند.

هیچ کدام اینها وکیل ندارند.حتی وکیل تسخیری و اصلا نمی دانند که حق و حقوقی هم دارند. بعضی شان ماه ها است که منتظر حکم دادگاهند. زندان مشاور حقوقی ندارد و به گفته مدیر بند زنان فقط مددکار اجتماعی به مشکلات زندانی ها رسیدگی می کند.
وقتی با دختر جوانی که می گوید حبسش را کشیده و چهار ماه است در انتظار اجرای حد و شلاق خوردن است،از وکیل تسخیری و کانون دفاع از حقوق زندانیان می گویم، با اشتیاق در موردش پرس وجو می کند و می پرسد: یعنی می توانند کمکی کنند و وقتی شماره کانون را به او می دهم، رئیس زندان رو به دخترک می گوید:"آنها هر جرمی را دنبال نمی کنند."دخترک اما شماره را می نویسد ومی گوید بهشان زنگ می زنم.

زندان اوین تفکیک مجرمین ندارد و در هر سلول از همه جرمی پیدا می شود. از منکراتی و مواد مخدری گرفته تا قاتل و محکومین مالی.
آن طور که خود زندانی ها می گویند، قاتل ها بیشتر شوهر کشند. یکی شان اکرم است. زن 30 ساله ای که شوهر 70 ساله اش را کشته و حالا نگران بچه هایش هست که در شهر غریب بی سرپرست مانده اند.
_چرا شوهرت را کشتی؟
به زور شوهرم دادند. 13 سالم بود که با پسردائیم عروسی کردم. بعد خبر دار شدم وقتی برای ماموریت رفته زنجان، یک زن دیگر گرفته. من هم طلاق گرفتم.با دو تا بچه.
ولی پدرم به زور مرا به این شوهرم داد.کتکم می زد. لت و پارم می کرد. زن می آورد خانه. من هم طاقت نیاوردم. گفتم طلاقم بده قبول نکرد.رفتم دادگاه فایده نداشت. من هم کشتمش.
بیشتر همسرکش ها اما به جرم معاونت در قتل به زندان افتاده اند.از کسی خواسته اند تا شوهرشان را بکشد و حالا 15، 20 سالی برایشان بریده اند. همه شان هم می گویند می خواستیم طلاق بگیریم. اما نه شوهرمان طلاق داد و نه دادگاه کاری برایمان کرد.

محکومین مالی هم به نوعی دیگر گرفتار نابرابری ها و ستم هایی هستند که ریشه در فرهنگ و باورهای مرد سالارانه دارد، بییشترشان چکی را که برای شوهر، برادر یا پسرشان بوده امضا کرده ند و حالا از پشت میله ها سردرآورده اند.
یکی می گوید: " شوهرم گفت امضا کن و من هم امضا کردم. نداشت بدهد افتادم زندان."
می پرسم می دانستی که مبلغش چقدر است و اگر پرداختش نکنی می افتی زندان؟ جواب می دهد: "شوهرم گفت تو امضا کن بقیه اش با من. شوهرم بود خانوم."شوهر او البته بیرون از زندان دنبال کارش هست.
اما آن یکی دیگر که با بغضی در گلو حرف می زند، به خاطر شوهرش وارد یک معامله شده و حالا که ورشکست شده اند، شوهرش گذاشته و رفته. همه امضاها به نام زن بوده و مرد دنبال کارش که نیست، هیچ؛ درخواست طلاق غیابی هم داده است.
از بند که بیرون می آییم زن مسنی که اشک در چشمانش حلقه زده، التماس رئیس زندان می کند که به کارش رسدگی کند. جرمش جعل چک است و چک را همسرش برای ضمانت فرد دیگری گذاشته بود و حالا آن شخص فرار کرده و همه کاسه کوزه ها سر زن 70 سال با آبرو زندگی کرده، شکسته شده است.بیرون از زندان کسی دنبال کار او هم نیست.می گوید فرزندانش ترکش کرده اند و با گفتن این حرف بغضش می ترکد و می رود.

حرف آخر را هم یک دو جنسیتی می زند:خانم حتما بنویسید آنهایی که دو جنسیتی هستند و هنوز عمل نکرده اند چرا باید تمام مدت محکومیت را در انفرادی بمانند. انفرادی خیلی سخت است. آن هم برای مدت طولانی.


دنبالک

آدرس دنبالک برای این نوشته:
http://www.maryam-blog.org/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/19

ارسال نظر